آخی...آخی!
می دونم! نزن! چنگ نزن! می دونم داری آتیش می گیری! می دونم! می دونم امروز از شدت ناراحتی نمی تونی بری سرکار! می دونم حوصله کری(به ضم کاف) خوندن همکاراتو نداری!
می دونم اگه یکیشون بهت گیر بده از پنجره شوتش می کنی بیرون!
می دونم دیشب کم بود تلویزیونو بچپونی تو یخچال بعد جفتشونو با هم ساعت 9 بذاری دم در که "پیشول و میشول و آقا پاکی و ..." بیان وردارن ببرن! (با این اوصاف که شب کمش 2 خوابیدی امروز باید این کارو کنی والا میشول به پیشول می گه: "آق پیشولی چی کار کنیم؟" اونم جواب می ده:"بریم مگش شیکار کنیم!")!
می دونم الان وقتی داره اینم می خوندی دلت می خواد مانیتورم بچپونی تو اون یکی ساید یخچال بعد بذاری دم در!
می دونم دلت می خواست این پست کاغذی بود تا می گرفتی مچالش می کردی می انداختی تو سطل تا امشب همراه با یخچال مملو از تلویزیون و مانیتور ساعت 9 (یادت نره 9 نه اینور تر نه اون ورتر!) بذاری دم در تا من این همه از بحث دور نشم و چرت و پرت نگم!
باور کن نه من با شهرداری قرارداد بستم که می گم آشغال ساعت 9 سر کوچه! در ضمن اگر تهرونی که بیشتر دیدی با این ماشین های مکانیزه می یان جمع می کنن , جارو می کنن, شمشاد آب می دن ... حالا! نه با سازمان بازیافت که می گم یخچال مملو از تلویزیون و مانیتورت رو شب ساعت 9 بذار دم در تا با ماشین مکانیزه بیان ببرن تبدیل دمپاییش کنن تا وقتی می ری آشغالا رو ساعت 9 شب بذاری دم در پات کنی!!!
می دونم بیشتر از این مفصلش کنم میای خودمم ساعت 9 (!!!) می ذاری سر کوچه!
از اثرات حذف شدن تیمم در یک چهارم نهایی برابر همین قهرمان دیشب نامرده! با پنالتی بردمون!
دیشب چه قدر خوب بود اگه اون جام به رنگ لاجوردی در می یومد!
... حالا بگذریم!
شاید باورتون نشه ولی اگر خدا بخواد مسافرم!
یک چند روزی می رم سفر ولی باور کنید مثل اون دفعه (پارسال که یادتون هست!) نیست!
زود برمی گردم (به امید خدا)...
توی این مدت پیشنهاد بدید که چه تغییراتی تو 7پارازیت برای تابستون داده بشه بهتره؟
چه قسمت هایی حذف بشه یا چی اضافه بشه؟
رویکرد وبلاگ به کدوم سمت باشه؟ طنز بیشتر؟ جدی بیشتر؟ همین طور که هست خوبه؟
و خیلی پیشنهادات دیگه برای این وبلاگ...
و همین طور در مورد بخش رادیوی مجله فرهنگی نظر بدید و برای این بخش پیشنهاد بدید...
در ضمن شماره آینده مجله دومین میکروفن شیشه ای با یکی دیگه از مدیران گروه حلقه وب هست که مثل میکروفن شیشه ای شماره قبل گفتگویی خواندنیست...
پس فعلا تا پست بعد و تا بعد از سفر...
منتظر نظرات و پیشنهادات هستم...
اللهم صل علی محمد و آل محمد
سلام...
چند وقتیه که پستی رو در نظر داشتم بذارم اما تردید داشتم تا دیروز صبح که با شنیدن "چهارمیخ" تو گذاشتنش مصمم شدم!
_ شما فکر کن یک روز اومدی وبت رو بروز کنی یهو! می بینی حروف "س , ص ,ث " و "ز, ظ ,ض "و "چ" کیبوردت کار نمی کنه! هان! حالا چی کار می کنی ها؟! حالا نه تنها متنت تو گفتار دچار مشکل می شه بلکه مسیر داستان هم خود به خود عوض می شه!!! می گی نه زیرو بخون!:
ماجرای من و شهروند!
شند وقت پیش رفته بودم فروشگاه شهروند! شیز خاشی لاژم نداشتم ! موقع اومدم بیرون شدیدا" تشنه ام شد رفتم یه شاندیش "شیب و موژ" ورداشتم اومدم نی یو بکنم تو حلقوم شاندیش و بژنم تو رگ و همشین شرحال بشم یه دفعه یه نفر از پشت شترق(!) کوبوند پش کلم! گفتم : داداش شرا می زنی ؟! خوردم می رم پولشم حشاب می کنم! یارو یه نیگاهه عاقل اندر _ شفیه شو باید بیارن این ور!(تژمین داره اینجا!) کرد! مجبور شدم راهو کش کردم برم طرف شندوق دیدم ای دل غافل! کی می ره این همه راهو! جلو شندوقا قطار شدن هر کدوم با دو شه تا شرخ و شبد پر! آخه خیلی شخته!(!) دیدم یکی از شندوقا خالیه با زحمت و کلی ژیکژاکی رفتن اژ بین مردم رفتم واشادم جلو شندوق خالیه! مشئولش نبود گفتم یه نمه وایمیشم الان میاد! یه نیم شاعتی واشادم دیدم نیومد یکی از اون شندوق دارا برگشت گفت : اونجا وای نشا! شندوقش خرابه! ای بابا نمی شد اینو ژودتر بگی؟! اژ بش واشادم اشتخونام ترکید! گردنمو شرخوندم دیدم ای دل غافل! همه شندوقا که تا شه روز دیگه رژروه! با بدبختی رفتم ته یکی از شف ها که به نظر می رشید خلوت تره و حداکثرش شه شاعت بیشتر طول نمی کشه! دیگه داشت کمرم دو نیم می شد! یه دونه شرخ از دشت یه بشه کش رفتم و شاندیشو انداختم توش و بهش تکیه دادم تا یه وختی ولو نشم! دیدم خیلی شلوغه شندتا از جلوییامو شر کار گژاشتم و به بهانه گرون شدن شیشه شوی ماشین و شیب ژمینی شرخ کرده منجمد و نون شنگک تشت (به ژم ت اول) فرشتادمشون پی نخود شیاه!
خلاشه بعد یه پبج شش شاعتی بالاخره نوبت جلویی من شد! شه تا شرخ و شبد پر کرده بود! داشت به شلامتی دیگه حساب می کرد که اومد اون کارت وا می نده رو بکشه تو این دشگاها هشت ها! کردیت کارت(شه قدر شخته اشمش!) یه دفعه کارته اژ وشت نشف شد!
با دهن خشک و چشمای وق زده و با رگ های ترکیده عینهو ترک نون قندی(!) دور و ورمو نیگا کردم دیدم عجب شلوغه شندوقای دیگه! من که کارم الان تموم می شه پول این وامونده رو میدم میرم ولی بیشاره اینا! شندوق داره با کمال خونشردی نیگام کرد و گفت: شما بفرمایید یه شندوق دیگه! این جا فعلا" تعطیله!!!
اللهم صل علی محمد و آل محمد
سلام...
این روزها ایمیل های خوشگل کم گیر می یاد!:
ـ از خدا خواستم عادتهای زشت را ترکم بدهد.
خدا فرمود: خودت باید آنها را رها کنی.
ـ از او خواستم فرزند معلولم را شفا دهد.
فرمود: لازم نیست ، روحش سالم است ،جسم هم که موقت است .
ـ از او خواستم که لا اقل به من صبر عطا کند.
فرمود: صبر ، حاصل سختی و رنج است. عطا کردنی نیست ، آموختنی است.
ـ گفتم مرا خوشبخت کن.
فرمود: نعمت از من خوشبخت شدن از تو.
ـ از او خواستم مرا گرفتار درد و عذاب نکند.
فرمود: رنج از دلبستگیهای دنیا جدا و به من نزدیکترت میکند.
ـ از او خواستم روحم را رشد دهد.
فرمود : نه تو خودت باید رشد کنی. من فقط شاخ و برگ اضافیات را هرس میکنم تا بارور شوی.
ـ از خدا خواستم کاری کند از زندگی لذت کامل ببرم.
فرمود: برای این کار من به تو ، زندگی دادهام.
ـ از خدا خواستم کمکم کند همان قدر که او مرا دوست دارد ، من هم دیگران را دوست بدارم.
خدا فرمود: آها ، بالاخره اصل مطلب دستگیرت شد !

طفيل هستي عشقند آدمي و پري
ارادتي بنما تا سعادتي ببري
روز مادر مبارک!