تبليغاتX
7PARAZIT
7PARAZIT

با رادیو جوان جوانی کن !

1 1 1

  • من با بازی درتلویزیون و تئاتر کارم را شروع کردم، عقیده ام این است که نباید آدم خودش را ببندد چون گویندگی هم جزیی از بازیگری است وارد کار شدم. اوایل به عنوان بازیگر بعد دیدند می توانم اجرا کنم مجری شدم. 

  • نیما هم موثر باشد نه فقط صدای نیما فقط گویندگی، برایم قفس است می خواهم خودم هم موثر باشم. 

  • به جز همکاری کوتاه با رادیو سراسری، جدید ترین کارم با رادیو تهران بود، آن هم درفاز جوانها. بعد در رادیو جوان دربرنامه چارازیت، بیشترین حضور را داشتم و توانستم 7 ماه یک هفته در میان بیایم رادیو. در این برنامه ازخودم مایه گذاشتم. 

  • همیشه رسم بود پرسش و پاسخ ها رسمی باشد اما خیلی دلم گفت و گو می خواست؛ گپ های خودمانی، این که با هم حرف بزنیم و خاطره بگوییم و حرف درلحظه اتفاق بیفتد. بهترین مصاحبه ام با فریدون جیرانی بود. او با پیشینه روزنامه نگاری و هماهنگی ای که از قبل شده بود و موافقت باش شروع کرد. یکهو وسط مصاحبه گفت: خب، نیما خودت چطوری؟ همه آنهایی که در رادیو نشسته بودند ذوق زده شدند، حالا او داشت از من می پرسید بعضی ها بعدا گفتند چرا نبض مصاحبه را به او دادی؟ گفتم این طوری خوب است. 

  • جایی که اجازه ایراز پیدا نمی کنی، نایست. جایی که حرام می شوی نرو. خلاقیت ات می خشکد اما اگر اجازه فعالیت داشته باشی، فوران می کنی و به وجد می آیی. 

  • روز تولد رادیو جوان، سر صحنه فیلم برداری بودم، با رادیوی ماشین، برنامه را می شنیدم اشکم بی اختیار می ریخت. کار صدا، نوستالژیک است، چون بلافاصله تبدیل به خاطره می شود. من کارهای دیگری می کنم، اما رادیو لذت بخش است. من تئاتر هم تجربه کرده ام ولی در تئاتر با این که می گویند عکس العمل تماشاچی ها را راحت می شود فهمید، ولی این طورنیست. زود به رویت نمی آورند. اما در برنامه زنده رادیو عکس العمل سریع است، با sms، تلفن واکن درلحظه است. فکرش را هم نمی کردم. رویایم این بود که بتوانم زنده با مردم گفت و گو کنم. این امکان الان دررادیو جوان هست شما خلاقیت داشته باشید و خرج کنید، شنیده می شوید. 

  • تا جایی که بتواتنی، ادامه بده باید صداقت ات را نشان بدهی و کلک نزنی، این جواب می دهد. ببینید منظورم ازراحتی، بی ادبی نیست ها! صداقت را مردم دوست دارند. 

  • موفقیت یعنی این که اگرکسی خواست سی دی ضبط اش را عوض کند و به ناچار مجبورشد دریک لحظه رادیو گوش کند، سی دی اشت را نگه دارد و حواسش به رادیو برود. تو زمان نداری باید درلحظه جذابیت ایجاد کنی، من به نویسنده ها می گویم جملات کوتاه قابل فهم بنویسند. الان کسی حوصله گنده گویی ندارد. رادیو جوان می خواهد حوصله شنیدن بدهد. باید با جملات راحت و سریع، این حوصله را ایجاد کرد. 

  • هر کاری که می کنی، به هر حال یک گوجه فرنگی به سمت ات پرت می شود، چون مخالفت هایی دارد اما برای خیلی های دیگر، جذاب است؛ خیلی هایی که با یک رشته نازک به هم وصل می شوند. مثلاً دیده اید یکهو، یک عده زیاد با سلایق مختلف، یک آهنگ گوش می دهند. این آهنگ مثل رشته همه را به هم وصل می کند. 

  • من چون کار تلویزیونی کرده ام و بعد رادیو رفته ام، تصویر مرا می شناسند، اما یک روز داشتم می رفتم سمت بانک تا چند مثقالی را که رادیو داده بود، بگیرم. چند تا دختر نوجوان مدرسه به ام گفتند: «چرا چند وقته پارازیت رو اجرا نمی کنی»؟

این جالب و عجیب بود. احساس می کنی مخاطب داری و در پیست حلبی حرف نزده ای؛ آن هم برای نسل نوجوانی که تلویزون و فیلم و ماهواره دارد. آن وقت من به آن چند مثقالی که رادیو می دهد، راضی ام.

 

   1 1 1

نوشته شده در بیست و سوم فروردین 1386ساعت 1 AM توسط یه پارازیتی| |

1 1 1

                                        بهانه‌هاي كوچك خوشبختي


نيما رئيسي در يكي از روز‌هاي مردادي سال 1354 در بيمارستان دكتر   فاميلي در رشت به دنيا آمده، تا 18سالگي همانجا زندگي كرده، مدتي در بابل و ساري بود، تا اينكه دانشگاه قبول ‌شد و به تهران آمد.


نيما رئيسي، مجري خوش‌صداي برنامه پارازيت است. برنامه‌اي كه حسابي پرطرفدار است و از راديوي جوان پخش مي‌شود.روانشناسي خوانده ولي همزمان سركلاس بچه‌هاي رشته تئاتر مي‌رفته و عاشق فيلم ديدن است. اين مصاحبه را بخوانيد تا با سبك زندگي او آشنا شويد.

«در حال حاضر پيش خانواده عمه‌ام زندگي مي‌كنم. از دوره كودكي، چه وقت‌هايي كه مدرسه مي‌رفتم و چه آن زمان كه دوره مدرسه‌ام تمام شده بود، تابستان‌ها پيش عمه‌اينا بودم. عمه‌ام منو در كلاس‌هاي مختلف ثبت‌نام مي‌كرد كه بابام نگه برگرد. عمه و شوهرعمه‌ام مثل پدر و مادرم مي‌مانند. از زندگي‌ام خيلي راضي‌ام. لحظه‌هايي پيش مياد كه ممكنه اذيت بشم ولي فكر مي‌كنم نمك زندگيه.»


چه چيز به زندگي‌ات معني مي‌دهد؟
«وقتي يك آفرينشي صورت مي‌گيرد، حتي اگر يك نمايش كوتاه راديويي باشد، احساس مي‌كنم زنده‌ام. از آن دسته آدم‌هايي هستم كه با يك دست چند هندوانه برمي‌دارند. مثلاً تمام زيرشاخه‌هاي بازيگري را امتحان كردم. دومين چيزي كه به زندگي‌ام معني مي‌دهد، طبيعت است.
يك روزي كه نمي‌دانم چه زماني است، با دوربين عكاسي يا فيلمبرداري مي‌روم سراغ طبيعت، بخش دست‌نخورده دغدغه‌هاي من است، بعد هم فيلم ديدن، حتي اگر در بدترين حالت باشم حالم را خوب مي‌كند و خلاصه تمام بهانه‌هاي كوچك خوشبختي مثلاً يك ديدار دوستانه.»


دلباختگي
5 نقطه در زندگي كه به نيما رئيسي چشمك مي‌زند:
«ماه، اولين روزي كه به دانشكده هنرهاي زيبا رفتم، دوران كودكيم كه هيچ‌وقت از من دور نيست، اولين روزي كه سر فيلمبرداري رفتم‌ـ سال 73، فيلم حباب به كارگرداني ابوالقاسم معارفي‌ـ و اولين باري كه توي استوديو خواندم.»


دوست داري به گذشته برگردي؟
«نه، ولي گذشته‌ام را خيلي دوست دارم. اصولاً آدم نوستالژيكي هستم. در همان لحظه‌اي كه مشغول انجام كاري‌ام نسبت به آن لحظه، حس نوستالژي دارم. مي‌دانم روزي خاطره مي‌شود.»


با چه كساني دوست داري عكس يادگاري بگيري؟
«آل پاچينو، كريستين بوبن، استينگ، استاد برايان دي‌پالما، وودي آلن و فرامرز قريبيان كه خيلي دوستش دارم ولي تا به حال پيش نيامده كه ببينمش.»


انجمن شاعران مرده
مهم‌ترين معلم‌هاي دوره مدرسه و استادهاي دانشگاهت رو به ياد داري؟ چرا توي ذهنت مونده؟
«خانم باي، معلم كلاس اولم بود. خانم پور‌سعيد، معلم كلاس سومم كه اصفهاني بود. كلاس پنجم دبستان معلمي داشتم به نام آقاي محمود شعباني. خودش خطاط، نقاش و نوازنده سنتور بود. با ما تئاتر كار مي‌كرد.
همان سال به هنر و بازيگري علاقه‌مند شدم. بچه‌ها را به خواندن مجله تشويق مي‌كرد. بيشتر دانستني‌ها مي‌خوانديم. در شرايط كلاسيك معلمي، تنها معلم آوانگارد ما بود.
از استادهاي دانشگاه هم، دكتر غلامرضا محمودي را هيچ‌وقت فراموش نمي‌كنم. استاد جوان و سرحالي كه هميشه سركلاس‌هايش حاضر بودم.
به جاي كلاس روان‌شناسي، فيلم‌شناسي داشتيم، تمام مثال‌هاي روان‌شناختي‌اش مثال فيلمي بود. خيلي استاد مطلعي بود.»


ويولن قرمز
توي زندگي‌ات چه چيزهايي به رنگ سبز است؟
«رنگ سبز را دوست دارم ولي قرمز و نارنجي را خيلي بيشتر دوست دارم، مخصوصا قرمز گوجه‌اي. به نظرم تيزر خواندن براي تبليغات و آواز خواندن،‌ قرمز گوجه‌اي است!»
يك روز تعطيل اگر در منزل باشي چه كارهايي مي‌كني؟
«فيلم مي‌بينم، موزيك گوش مي‌دهم و كتاب مي‌خوانم.»
خب، حالا يك هفته تعطيلات اجباري داري، كجا مي‌روي؟
«تازگي‌ها برايم مثل يك آرزو شده، دلم مي‌خواهد ايران را بگردم. بعد از ايران هم ترجيح مي‌دهم به ايتاليا بروم . شهر ونيز واقعا تماشايي است. بعد هم اسپانيا.»


صورت زخمي
توي زندگي دوباره اگر قرار باشد شغل الان را داشته باشي، چه تغييري در زندگي‌ات مي‌دهي؟
«دوست داشتم اين قدر عاطفي نبودم. توي روابطم هميشه آدم‌ها را دوست داشتم بعد شناختمشان. به نظرم اگر برعكس اين حالت اتفاق بيفتد خيلي بهتر است.»


اهل حسرت خوردن هستي؟
«نمي‌شه اسمشو حسرت گذاشت. در اين حد كه كاش الان شمال بودم يا كاش مي‌شد دو دقيقه بشينم و قهوه بخورم.»


فرانكي و جاني
اسباب‌بازي‌هاي دوران كودكيت؟
«باغ وحش‌هامو هنوز دارم و سراغشو از مامانم مي‌گيرم. معمولا اسباب‌بازي‌هامو عمه‌ام و دختر عمه‌هام برام مي‌خريدند: ماشين پليس، تانك، هميشه از روي كنجكاوي خرابشون مي‌كردم ولي بعد نگهشون مي‌داشتم. يك كلت اسباب‌بازي هم داشتم، اما اگر خودمو به فروشگاه اسباب‌بازي مي‌بردند، عروسك مي‌خريدم. هنوز يكي از عروسك‌هامو دارم، اسمش آيداست. يكي از عروسك‌هامو، مامانم داد به خاله‌ام كه همسن و سال خودمه، تا مدت‌ها غصه مي‌خوردم.»


دلخوشي‌هاي الان نيما رئيسي؟
«كارم در راديو، دوبله‌هاي انيميشن، كتاب‌هاي نخوانده‌ام شنيدن موزيك و باز هم فيلم ديدن.»
با مداد جادو چي مي‌كشيدي؟
«دريا، ابر و خورشيد و كمي آن طرف‌تر هم جنگل.»


پدرخوانده
دوست داري به خانه سالمندان بروي؟
«اگر ازدواج نكنم مجبورم به خانه سالمندان بروم! خيلي از آن وحشت ندارم ولي دوستش هم ندارم. دلم مي‌خواهد قبل از اينكه كار به خانه سالمندان برسد، نباشم يا تا وقتي زنده باشم كه روي پاي خودم هستم. نمي خواهم يك سري آدم را معطل خودم كنم».


به اين فكر كردي در چه سني و چطور مي‌ميري؟ انتخاب محل دفن هم با خودت!
«به اين موضوع فكر نكردم ولي دوست دارم موقع خواب بميرم و يك جاي دور، در جنگل و طبيعت دفن شوم. اصلا از محيط قبرستان خوشم نمياد اما به اين فكر كردم كه هنگام مرگم از فرهاد موزيك پخش كنند. راستش را بخواهيد دوست دارم حتي موقع مرگم بهانه‌اي براي شاد كردن بقيه داشته باشم.»
اگر قدرت داشتي آدم‌ها را زنده كني، چه كساني را زنده مي‌كردي؟
«مادر بزرگم (مامان بابام) كه مامان نازي صداش مي‌كرديم،‌ پدربزرگم (باباي مادرم)، ادوارد هاپر نقاش، الويس پريسلي، فروغ فرخزاد، فرهاد و ...

1 1 1

نوشته شده در هفدهم فروردین 1386ساعت 1 PM توسط یه پارازیتی| |