با رادیو جوان جوانی کن !
این جالب و عجیب بود. احساس می کنی مخاطب داری و در پیست حلبی حرف نزده ای؛ آن هم برای نسل نوجوانی که تلویزون و فیلم و ماهواره دارد. آن وقت من به آن چند مثقالی که رادیو می دهد، راضی ام.
بهانههاي كوچك خوشبختي
نيما رئيسي در يكي از روزهاي مردادي سال 1354 در بيمارستان دكتر فاميلي در رشت به دنيا آمده، تا 18سالگي همانجا زندگي كرده، مدتي در بابل و ساري بود، تا اينكه دانشگاه قبول شد و به تهران آمد.
نيما رئيسي، مجري خوشصداي برنامه پارازيت است. برنامهاي كه حسابي پرطرفدار است و از راديوي جوان پخش ميشود.روانشناسي خوانده ولي همزمان سركلاس بچههاي رشته تئاتر ميرفته و عاشق فيلم ديدن است. اين مصاحبه را بخوانيد تا با سبك زندگي او آشنا شويد.«در حال حاضر پيش خانواده عمهام زندگي ميكنم. از دوره كودكي، چه وقتهايي كه مدرسه ميرفتم و چه آن زمان كه دوره مدرسهام تمام شده بود، تابستانها پيش عمهاينا بودم. عمهام منو در كلاسهاي مختلف ثبتنام ميكرد كه بابام نگه برگرد. عمه و شوهرعمهام مثل پدر و مادرم ميمانند. از زندگيام خيلي راضيام. لحظههايي پيش مياد كه ممكنه اذيت بشم ولي فكر ميكنم نمك زندگيه.»
چه چيز به زندگيات معني ميدهد؟
«وقتي يك آفرينشي صورت ميگيرد، حتي اگر يك نمايش كوتاه راديويي باشد، احساس ميكنم زندهام. از آن دسته آدمهايي هستم كه با يك دست چند هندوانه برميدارند. مثلاً تمام زيرشاخههاي بازيگري را امتحان كردم. دومين چيزي كه به زندگيام معني ميدهد، طبيعت است.
يك روزي كه نميدانم چه زماني است، با دوربين عكاسي يا فيلمبرداري ميروم سراغ طبيعت، بخش دستنخورده دغدغههاي من است، بعد هم فيلم ديدن، حتي اگر در بدترين حالت باشم حالم را خوب ميكند و خلاصه تمام بهانههاي كوچك خوشبختي مثلاً يك ديدار دوستانه.»دلباختگي
5 نقطه در زندگي كه به نيما رئيسي چشمك ميزند:
«ماه، اولين روزي كه به دانشكده هنرهاي زيبا رفتم، دوران كودكيم كه هيچوقت از من دور نيست، اولين روزي كه سر فيلمبرداري رفتمـ سال 73، فيلم حباب به كارگرداني ابوالقاسم معارفيـ و اولين باري كه توي استوديو خواندم.» دوست داري به گذشته برگردي؟
«نه، ولي گذشتهام را خيلي دوست دارم. اصولاً آدم نوستالژيكي هستم. در همان لحظهاي كه مشغول انجام كاريام نسبت به آن لحظه، حس نوستالژي دارم. ميدانم روزي خاطره ميشود.»با چه كساني دوست داري عكس يادگاري بگيري؟
«آل پاچينو، كريستين بوبن، استينگ، استاد برايان ديپالما، وودي آلن و فرامرز قريبيان كه خيلي دوستش دارم ولي تا به حال پيش نيامده كه ببينمش.»انجمن شاعران مرده
مهمترين معلمهاي دوره مدرسه و استادهاي دانشگاهت رو به ياد داري؟ چرا توي ذهنت مونده؟
«خانم باي، معلم كلاس اولم بود. خانم پورسعيد، معلم كلاس سومم كه اصفهاني بود. كلاس پنجم دبستان معلمي داشتم به نام آقاي محمود شعباني. خودش خطاط، نقاش و نوازنده سنتور بود. با ما تئاتر كار ميكرد.
همان سال به هنر و بازيگري علاقهمند شدم. بچهها را به خواندن مجله تشويق ميكرد. بيشتر دانستنيها ميخوانديم. در شرايط كلاسيك معلمي، تنها معلم آوانگارد ما بود.
از استادهاي دانشگاه هم، دكتر غلامرضا محمودي را هيچوقت فراموش نميكنم. استاد جوان و سرحالي كه هميشه سركلاسهايش حاضر بودم.
به جاي كلاس روانشناسي، فيلمشناسي داشتيم، تمام مثالهاي روانشناختياش مثال فيلمي بود. خيلي استاد مطلعي بود.»ويولن قرمز
توي زندگيات چه چيزهايي به رنگ سبز است؟
«رنگ سبز را دوست دارم ولي قرمز و نارنجي را خيلي بيشتر دوست دارم، مخصوصا قرمز گوجهاي. به نظرم تيزر خواندن براي تبليغات و آواز خواندن، قرمز گوجهاي است!»
يك روز تعطيل اگر در منزل باشي چه كارهايي ميكني؟
«فيلم ميبينم، موزيك گوش ميدهم و كتاب ميخوانم.»
خب، حالا يك هفته تعطيلات اجباري داري، كجا ميروي؟
«تازگيها برايم مثل يك آرزو شده، دلم ميخواهد ايران را بگردم. بعد از ايران هم ترجيح ميدهم به ايتاليا بروم . شهر ونيز واقعا تماشايي است. بعد هم اسپانيا.»صورت زخمي
توي زندگي دوباره اگر قرار باشد شغل الان را داشته باشي، چه تغييري در زندگيات ميدهي؟
«دوست داشتم اين قدر عاطفي نبودم. توي روابطم هميشه آدمها را دوست داشتم بعد شناختمشان. به نظرم اگر برعكس اين حالت اتفاق بيفتد خيلي بهتر است.»اهل حسرت خوردن هستي؟
«نميشه اسمشو حسرت گذاشت. در اين حد كه كاش الان شمال بودم يا كاش ميشد دو دقيقه بشينم و قهوه بخورم.»فرانكي و جاني
اسباببازيهاي دوران كودكيت؟
«باغ وحشهامو هنوز دارم و سراغشو از مامانم ميگيرم. معمولا اسباببازيهامو عمهام و دختر عمههام برام ميخريدند: ماشين پليس، تانك، هميشه از روي كنجكاوي خرابشون ميكردم ولي بعد نگهشون ميداشتم. يك كلت اسباببازي هم داشتم، اما اگر خودمو به فروشگاه اسباببازي ميبردند، عروسك ميخريدم. هنوز يكي از عروسكهامو دارم، اسمش آيداست. يكي از عروسكهامو، مامانم داد به خالهام كه همسن و سال خودمه، تا مدتها غصه ميخوردم.»دلخوشيهاي الان نيما رئيسي؟
«كارم در راديو، دوبلههاي انيميشن، كتابهاي نخواندهام شنيدن موزيك و باز هم فيلم ديدن.»
با مداد جادو چي ميكشيدي؟
«دريا، ابر و خورشيد و كمي آن طرفتر هم جنگل.»پدرخوانده
دوست داري به خانه سالمندان بروي؟
«اگر ازدواج نكنم مجبورم به خانه سالمندان بروم! خيلي از آن وحشت ندارم ولي دوستش هم ندارم. دلم ميخواهد قبل از اينكه كار به خانه سالمندان برسد، نباشم يا تا وقتي زنده باشم كه روي پاي خودم هستم. نمي خواهم يك سري آدم را معطل خودم كنم».به اين فكر كردي در چه سني و چطور ميميري؟ انتخاب محل دفن هم با خودت!
«به اين موضوع فكر نكردم ولي دوست دارم موقع خواب بميرم و يك جاي دور، در جنگل و طبيعت دفن شوم. اصلا از محيط قبرستان خوشم نمياد اما به اين فكر كردم كه هنگام مرگم از فرهاد موزيك پخش كنند. راستش را بخواهيد دوست دارم حتي موقع مرگم بهانهاي براي شاد كردن بقيه داشته باشم.»
اگر قدرت داشتي آدمها را زنده كني، چه كساني را زنده ميكردي؟
«مادر بزرگم (مامان بابام) كه مامان نازي صداش ميكرديم، پدربزرگم (باباي مادرم)، ادوارد هاپر نقاش، الويس پريسلي، فروغ فرخزاد، فرهاد و ...
نوشته شده در بیست و سوم فروردین 1386ساعت
1 AM توسط یه پارازیتی| |
نوشته شده در هفدهم فروردین 1386ساعت
1 PM توسط یه پارازیتی| |



